تبليغاتX
همه چیز و هیچ
همه چیز و هیچ
سلام

دوستان عزیزم که در تمام دنیا پراکنده شده اید و هر از گاهی از طریق این وبلاگ برای من پیغام می گذارید؛ جهت اطلاع شما می نویسم که من زیاد به این وبلاگ سر نمی زنم و دیر پیام هاتون رو می بینم لطفا از این پس برای ارسال پیامهای شخصی و احوالپرسی به میل یا فیس بوک من که هر روز چک می کنم ،پیام بفرستید تامن هم از دیرکرد پاسخ به شما  بیش از  این خجالت زده نشوم.

فروغ

mail: aram55salam@gmail.com

facebook: forogh_sajjadi2000

+ نوشته شده در  ساعت 6:34  توسط فروغ  | 

جنگ هزار ساله

میان ما

سربازها کشته شده اند

اعلام آتش بس

من رویاها یم را مسواک می زنم

وتو خیال می بافی

برای توپ های بی لوله

وتفنگهای بی ماشه

+ نوشته شده در  ساعت 3:36  توسط فروغ  | 

  از زن پدر ،یک بسته سیگار مانده و چهار تارموی

از مادربزرگ، فقط یک کوچه وعطرکوفته پیچیده

 یک بند رخت و ده ها عروسک دست ساز

از مادرم، من بیرون زده ام با وحشت

هزار خستگی ناکام

واز من ،هیچ

جزتکه پاره های بریده کلمات

و دختری که عروسکهایش را باد برد

+ نوشته شده در  ساعت 0:34  توسط فروغ  | 

طغیان  که می کنی

صورتت  بریده بریده می ریزد

وکاغذها رنگ غریب می گیرند

از تنهایی هایی گاز زده هر صبح

 خرمایی های خزیده موهایت

  پریشان می لولد

 بر شانه هایی که سالها پیش باد برد

نگاهت ترسیده

به جهانی از کوچکی های بزرگ

میان این همه هیچ

چرا بزرگ نمی شوی ؟

+ نوشته شده در  ساعت 2:1  توسط فروغ  | 


 

درسرزمین من تاریخ را چال می کنند
و برای جغرافیا چشم می گذارند
ادبیات را برق می اندازند و درموزه می چینند
برای هنر کلاه می گذارند و شال گردن
به دماغ که می رسند
هویج ها را می خورند و
تنها آمار آدم برفی ها رو می شمارند
وتعداد سالیانه موشها ، چندین هزارخانوار شکم گنده و گرسنه
اینجا کسی ازعشق هم، سکوت نمی کند
وبرای آسمان چشم نمی گذارد و دهان
می گویند سرزمین مادرت هست
مادرم که شناسنامه اش را در ماشین لباسشوی گذاشت،له کرد
وما بی هویت قدکشیدیم و چاق شدیم
می گویند اینجا سرزمین پدران ،پرندگان و شعرهاست
اما پدر بزرگ من همه درختهای باغ را برید
 و جای آن اتاق اجاره ای ساخت
تا دیگرپرنده ای ننشیندبر درخت های گردو
و برای باکرگی سبزش آواز بخواند
و شاعری عاشقانه ای بسراید برای دوست دختر تنهایش
+ نوشته شده در  ساعت 1:23  توسط فروغ  | 

 

بدنم را که قسمت کردم

انگشتانم سهم زردی گرفت از ویترین

و پاهایم عریانی زیبای یک تندیس رومی

سرم خشک شد مثل رنگ سه‌روزه‌ی یک پالت

چشمانم

مور‌ب

بر دیوار صورتی یک ساعت

برای لبانم از قبل بسته‌ای فرستاده شد

شکمم چون گوشت داشت به سلاخیِ لباس رفت

و عریانی همیشگی‌ام

در اتاق‌خواب ماند

+ نوشته شده در  ساعت 3:47  توسط فروغ 

 

دهانم را چوب می‌کنم

پر از پاره‌‌خنده

بر چشم‌هایم دو شیشه‌ی سیاه می‌گذارم

و دود می‌شوم

در لباسی که نباید زیبا بنشیند بر تنم

خط می‌کشم

بر همه‌ی اندامم مثل نقاشی پنج‌سالگی

 

پوست آدامس‌هایم را چه کنم؟

که عجیب مرا به یاد خودم می‌اندازند

و تنهایی‌هایی که با شتاب می‌جوم‌شان

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:36  توسط فروغ  | 

 

 

 

 

 

من یک ذهن پر از سوتفاهم هستم

یک سنجاق سر در موهای کوتاهت

یک پارکینگ بدون ماشین

یک پوست شکلات

یک بدبینی مفرط

برای همه قضاوتها

تصوری که هر بار به رنگی می پوشید آن را

ازمن حرصتان می گیرد

چون پاشنه های کفشهایم کوتاه تراز راه رفتن در خیالاتان است

 و لبخند نمی زنم بر ماه گرفتی صورتتان

برای رفع نقاهتان

به آلاچیقم بیاید

وبا سریع ترین مترو از درونم بگذرید

من ذهن بیمارتان هستم

پس بی دلیل لبخندمی زنم با دندانهای شما

بی علاقه به حرفهایتان گوش می دهم

وبرای همه دروغهایتان یک مهر تأییدم

تبرئه ام کنید

در شب نشینی های  دوستانه اتان

و دادگاه های خانوادگی اتان

درچشمان منتظر نشسته در کلاه و پالتوهای پشمی اتان

ای کاش کاغذ بودم تا یک بار مرا می نوشتید و پر می کردید ازهمه کلمات

یا عتیقه ای  برای نوستالژی های گه گاهی دم عصر

عروسکی شاید از کودکی

یا بخاری از دهانتان

برای همیشه بخوریدش یا بیرونش دهید

می خواهم دروغ بگویم درباره زیبای نداشته اتان

شعری بسرایم در قالب فنجان قهوه اتان

و هزار بار بگویم شما لایق هزاران عشقیت

بگویم باهوشتریند ، مهر بان تریند ، وفادار ترنید و دوست داشتنی تریند

 تا یک بار دیگر من را در اختیار بگیرد ، تا کنید

 مثل دستمال جیبی

شل و سفت کنید مثل

بند کوله پشتی

مشهورکنید

مثل مارکهای معروف رژلب و شلوارتان

 پر مصرف

من در اختیار شما هستم دوست عزیز

همسایه مهربان، همکار گرامی وخانواده ارجمند!

هر چه زودتر پوستم را بازکنید ، تکه ای در دهان بگذارید ، خوشمزه ام

ببلعیدم

من لبخند می زنم ،لبخند می زنم ، لبخند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:10  توسط فروغ  | 

 

 

 

 

 

 

شلاق بر سرمان

 تو رویاهایت را میان پیراشکی گوشتی می گذاری

برای کتابها لغت نشئه می کنی

همه چیز مثل روز اول ادامه دارد

پایان عبث نیست

تا برای خرید مرگ موش

 به خیابان ناصر خسرو بروی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:39  توسط فروغ  | 

 

 

مادرم ساتور را که برداشت

من 15 ساله شده بودم

برایم آرزو ی خوشبختی کرد

گوشت سرخ شقه شقه روی میزآشپزخانه  

پدرم چنگال نداشت که دست داشته باشد

وگلویش گرفته بود از دود حشیش

خواهرم با پستانی پر از شیر گریه می کرد و شوهر نداشت

تا بچه داشته باشد

من 15 ساله

پدرم کار نداشت

  تا بردارم به خدمت برود به پارک سر کوچه نرود

 روغن نداشت موتور دیزلی کامیون

تاپدرم نباشد

 بازهم

 ومن با خیال راحت با تلفن به اتاق پشت بروم

 وخواهرم

  بی هراسی

 برایم 

خاطره ای بگوید ازمدرسه پسرانه

سال اول دبیرستان

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:40  توسط فروغ  |