همه چیز و هیچ چیز
زمااااااااااااااااان
درجستجوی زمان
به جستجوی زمان می روم
کوچک و مشکوک
در دهلیزهای پیچ در پیچ یک رویا
به جستجوی تو در خوابهایم
راه می روم
ساده و آرام
کوتاه، آبی ، سرد
####
زمان
بلند ، عمیق
با نفس کشیدن های
پی در پی
ماندن، مردن ، باهم بودن
در مرغزارهای شیشیه ای خیال
زمانی که ته نشین می شود در فنجان های کوچک تنهایی
با بوی تند پیپ و اسپری های صورتی
####
به جستجوی تو در خوابهایم
راه می روم
ساده و آرام
بی زمان ، بی مکان
ايستگاه اول
چمدان سنگین باز
شد، لباسهای نم کشیده همیشگی ، با چند کتاب و سی دی، ساعت شنی یادگاری
کجاست؟ لای یک لباس زیر یا میان دستکشهای نرم جا گذاشته شده در خانه دوستی
که روزنامه سبز برای هموطنانش در می آورد. اینجا همه چیز مثل شن در ساعت فرو می ریزد.
ساعت
12 ظهر را پشت سر می گذارد، پیرمرد موفرفری دراز قد که تنها 27 یا 28 سال
دارد ، با لباسهای عجیب ، چمدانی کوچک و عینکی بزرگتر از حجم صورتش منتظر
می ماند .
ایستگاه آخر نامعلوم . «قرار نیست اتفاقی بیافتد، قرارهم نبوده بیافتد ، کسی نمی آید وقرار هم نبوده که کسی بیاید و...»
تماس
تلفنی از روزهای گذشته تاریخ پیرمرد ، تنهایی پیچیده اش را در هم می پیچد
و چمدانی که با حجم کوچکش سرشار از گذشته هایی کسالت آور روزمرگی و تنهایی
است.
پیرمرد کوچولو لطفا سوار شو ، قطار منتظرت توست ، ایستگاه بعدی یکدیگر را می بینیم.
*****
قطار ، پیچ در پیچ، در پیچی گم می شود ،« پی کو» همان پیرمرد بامزه 27 ساله یا 28 ساله ، با هر پیچ گم می شود در هراس پیچ های بعدی.
سرزمین کوه ها، جنگل ها ، بزرگراه ها و دهکده های پاییزی سبز اما یخ زده، در کوپه یا شاید صندلی از یک قطار طولانی نشسته وفکر می کند به سهمی که از این زمان در گذر نصیبش شده ؛ ساختمانهای بلند با تنهایی های طولانی مدت که دیگر طاقت فرساست.
دفترچه یادادشت هم دیگر معنایی ندارد ؛ در شرایطی که قرار است تنها در 5 ساعت دیگر با یک جهان تازه به او معنا دهند، تلفن های پیچ در پیچ ،خسته اش می کند ، پیچیده می شود در خودش .
استرس یا هیجان هرچی می خواهید اسمش را بگذارید ، باید منتظر بود، زمان می گذرد و پیچ تازه ای شایدهم راه تازه ای !
چکمه هایش سنگینی می کند بر حجم انگشتان کشیده پاهایش.
ایستگاه دوم
چکمه هایت را درآر، پا برهنه قدم بزن در حافظه تاریخی که دیگر لازمش نداری .
پسرک کوچولوی موفرفری با چشمهای درشت قهوه ای که سیاه به نظر می رسد ، سوار شد، سازکوچکی دردست دارد: سلام
متولد شدن اولین پرسشی است که
همیشه بی جواب می ماند ، پسرک کوچولو آب نبات چوبی می خورد بدون هیچ دغدغه
خاصی ،آب نبات چوبیش کوچک و کوچک تر می شود و قطار جلو می رود و پسرک
موفرفری بامزه بزرگ و بزرگتر می شود ، سازش را درشکمش پنهان و به آسمان
آبی بیرون از قطار که ابری ست ، نگاه می کند .
کلاس کوچک موسیقی ، دلش یک ارگ می خواست و تنها او بود که بدون سازهم خوب یاد می گرفت و می نواخت .
******
ایستگاه سوم
برای او همه چیز از بوسیدن شروع نشد، تازه سبیلهای کوچکی بر پوستش سایه انداخته بود که فکر کرد به یک موجود دیگر، موجودی که همیشه پنهان ماند در درونش . برای او همه دخترها یک شکل بودند، شکلهایی رنگارنگ با یک فکر واحد، تن گرمشان لذت دیگری داشت. گاهی فکر می کرد برای همخوابگی جنسهای
خوبی هستند .
دخترک سوار شد با ژاکت قرمز و چکمه های قهوه ای لژدار ، چشمهای روشن یا تیره اش مبهوت بود، کنارش نشست ، تازه داشت تنش داغ می شد که نگاهش در جنگلهای روبروحل شد.
15
سالگی یا شاید کمی بیشتر ، تجربه کردن های مداوم و کوتاه درحد خیال یا
رویا، «تو همه نامهایی و هیچ یک از نامها» فکر می کند؛ اوکتاویوپاز اولین
بار برای معشوقه اش نوشت.
سالهایی
تجربه کردن های تنهایی در بزرگترین و بی خاصیت ترین شهرهاي دنيا و حرف زدن با عجيب ترين زبانهاي دنيا...
تجربه
و تجربه های دیگر، سالهایی که خیلی زود برایش تمام شدند، در خانه ای میان
میدان مرکزی شهر با راه های که هرکدام به یک سو می رفت، موسیقی وجذ ابیت هایش ، شعر و انکارهایش ، رمانها و داستانها که آینده را برای او رقم زدند.
پیرزن مو قرمز بامزه ، لبخند زد به صورت کشیده و چشمهای گرد و تنهای پسرک پیر ! دخترک جوان بغل دستی خوابید...
در کیف دستیت دنبال چه مي گردي ؟ نمی داند؟ شاید گرمایی غریزی گم شده ات . يا تلفن همراهت. تلفن همراهش زنگ خورد؛تلفن های ناکام کسی که می تواند فعلا به حس درونیشی اعتماد کند.
همه چیز می دود سریع ،اینجا جهان دیگری است از یک کشور که خود کشوری است از جهان. سرفه های کش دار پسرک. به مرز نزدیک می شود.
دیروز
از قطار جا ماند و امروزجا می ماند از درختها، دشتها ، ساختمانها و جاده
ها و شهر هایی که در بیرون این کوپه می دوند تا به جایی نامعلوم بروند.
کجا؟ هیچ کس خبر ندارد بازی جاماندن ها از دیروز شروع شده و ادامه دارد، چه بازی کسلی ؟
قرار نیست اتفاقی بیافتد...
ایستگاه چهارم
همه چیز کوچک شده برایم تغییر چیزی که همیشه با زمان از راه می رسد. مرد بلند قامت ، لبخند نخودی زد، کوتاه .
به نظر می آید هیچ وقت حوصله خندیدن ندارد، قاشقی فلزی عجیب با بند چرمی قهوه ای بر گردنش تکان می خورد. برو این طرف تر کمی جا می خواهم ...
از کفشهای لنگه به لنگه و لباسهای ورارنه و پاره تغییر شروع شد بعد به دخترهای مامانی کشیده شد ،هرکدام ملوس و دوست داشتنی می آمدند و خسته کننده و ملال آور می رفتند .موزیک جذابی در گوشش پیچیده،تحول حرف تازه ای بود در این سالها که با
نتها می آید و می رود.
هیچ چیز راضی کننده نیست ، نبود باید پیاده شود ، قبلا هم این کار را کرده بود، تا قطار بعدی از راه برسد کجا ؟ نامعلوم!
ایستگاه آخر
همیشه
ریلهای موازی حرفهای عجیب برای گفتن دارند: رفتن، زمان می دود ، بی صبرانه
، دویدن فراتر از زمان ،باهم بودن و به هم نرسیدن و بی پایانی ، کسی چه می
داند ایستگاه آخر کجاست ؟ تا 3 ساعت دیگر بخش کوچکی فقط، یک توقف ساده از زندگی معلوم می شود ، قرار نیست اتفاق بیافتد ،منتظرت نیست ،
منتظرش نباش!
پیچی دیگر وپیر مرد 28 ساله فکر می کند به خوشبختی آدمهایی که در ایستگاه های قبلی به مقصدشان رسیدند ، برای خوشبخت شدن باید به یک ایستگاه فکر کرد.
او
به انگشتهای دراز دستش نگاه کرد به تابش نور آفتاب که در میان سفیدی آن
محو شده بود،در صندلیش جابجا شد و زیر لب گفت: سرده اینجا... همین...
همه چیز را به زمان بسپار پیر مرد کوچولو ! هیچ وقت ایستگاه آخری وجود ندارد. این مطلب، مطلبی ناکام بود که چند روز پیش توسط سردبیر محترم روزنامه فرهنگ آشتی که تازه رفع توقیف شده از صفحه گزارش با استدلال این که طبق نامه جدید ارسال شده به روزنامه ، دیگر نباید درباره اتفاقات خرداد ۸۸ و انتخابات در مقاله ها و گزارشهای مطبوعاتی چیزی نوشت، حذف شد. هرچند این مطلب یک گزارش تحلیلی درباره وضعیت تئاتر درچند ماه گذشته و اعتراض ها و تحریمهای هنرمندان تئاتر است و با استناد کامل به واقعیتها نوشته شده اما یک گزارش کاملا مستند و بدون اعمال سلیقه شخصی نوشته شده است. خودتان قضاوت کنید...به نظر من یک روزنامه ای مانند کیهان تکلیفش بیشتر باخودش روشن است تا روزنامه های به اصطلاح اصلاحات گرا... اعتراض ها ، تحريم ها و انصراف هاي هنرمندان تئاتر در ماه هاي اخير جاي خالي بزرگان در جشنواره تئاتر فجر بيست و هشتم فرهنگ آشتي - فروغ سجادي : با صدور بيانيه هشت نمايشنامه نويس كشور در واكنش به اتفاقات بعد از انتخابات در خرداد ماه گذشته ،حضور هنرمندان تئاتر در سياست پر رنگ تر از قبل شد؛ حميد امجد، نغمه ثميني، محمد چرم شير، محمد رحمانيان، محمد رضايي راد، عليرضا نادري، محمدامير ياراحمدي ومحمد يعقوبي نمايشنامه نويساني بودندكه به شرايط ايجاده شده پس از انتخابات واكنش نشان دادند. آنان دربيانيه خود كه در آن زمان تنها در يكي دوتا روزنامه و سايت خبري غير وابسته به دولت چاپ شد نسبت فضاي ستيزه جويانه ،آشوب برانگيز و فضاي افسرده حاكم برآن روزهاي جامعه واكنش نشان دادند. به دنبال آن 34 بازيگر تئاتر نيز با انتشار بيانيه جداگانه اي انزجارخود را به خشونت ها و درگيري هاي آن زمان ابراز كردند و خواستار توقف اين وضعيت شدند. هرچند در اوج شلوغي و درگير يهاي خياباني هيچ گاه مجموعه تئاتر شهر تعطيل نشد و سالنها بدون تماشاگر برنامه هاي خود رادنبال كردند. اما همه اجراها با اعلام 5 دقيقه سكوت قبل از اجرا ، به اتفاقات آن روزها واكنش نشان دادند. هنوز دوماه از اتفاقات خرداد 88 نگذشته بود كه برخي از هنرمندان با كناره گيري از فعاليت هاي هنري و انصراف از اجراهاي خود و سكوت در پاسخ به پرسش هاي مطبوعاتي در اين باره، نارضايتي خود را از شرايط ايجاد شده نشان دادند. محمد يعقوبي كه حدود دوماه پيش نمايش «خشكسالي و دروغ» را در تالار چهارسو تئاتر شهر اجرا مي كرد ، همزمان با اجراي عمويش اعلام كرد كه قصد ندارد ديگر در جشنواره تئاتر فجر شركت كند زيرا علاوه بر دلايل شخصي ، او موافق سيستم اجراي عمومي از طريق جشنواره نيست و معتقد است اين شكل كار به معني دو باره كاري است. سخنان يعقوبي موجب شد تا شايعه تحريم جشنواره تئاتر فجر 82 توسط هنرمندان تئاتر در محافل هنري و تئاتري رونق بگيرد و مطبوعات از او به عنوان يكي از پيشگامان منصرف شده از حضور در جشنواره تئاتر فجر نام ببرند. هرچند كه سايت ايران تئاتر سايت خبري مركز هنرهاي نمايشي دو روز پيش به نقل از اين نويسنده عنوان كرد: من اصلا متنی به دبیرخانه جشنواره فجر ندادهام تا از آن انصراف بدهم و از یک ماه پیش اعلام کردم که در جشنواره امسال حضور نخواهم داشت. به گفته يعقوبي او يک ماه پیش ازحضور نداشتنش در اين جشنواره خبر داده اما اخبار آن هم اکنون منتشر شده است. البته اين نمايشنامه نويس در هيچ جاي گفتگوي خودبه تحريم و دلايل شخصيش از حضور نداشتن در جشنواره فجر اشاره نمي كند. نخستين بارقه كناره گيري از جشنواره بيست و هشتم تئاتر فجر به طور رسمي از طرف محمد چرمشير نمايشنامه نويس صاحب نام وپر كار تئاتر زده شد، محمد چرمشير 20 مهر گذشته با ارسال نامه اي به حسين پارسايي مديركل هنرهاي نمايشيكشور و دبير بيست و هشتمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر، خواستار خروج دومتن خود كه قرار بود در دو بخش چشم انداز و تجربه هاي نو اجرا شوند ،شد. هرچند او دليل روشن و مشخصي براي كار خود بيان كرد و تنها نوشت كه ترجيح مي دهد آثارش در زمان ديگري اجرا شود اما بابازتاب هاي فراواني در مطبوعات و رسانه ها مواجه شد و در پي آن افروز فروزند نمايشنامه نويس ديگري كه حدود 6 سال بود آثارش به نوعي از حضور در صحنه هاي تئاتر محروم مانده بودند ،نيز تنها متن پذيرفته شده اش براي حضور در اين جشنواره را از ليست پذيرفته شدگان فجر خارج كرد. بهرام بيضايي نيز كه قرار بود با نمايش «سهراب كشي» با ر ديگر با صحنه تئاتر ديدار تازه كند ، نيز پس از آن كه حسين پارسايي نمايش ان را به عنوان يكي از آثار بخش چشم امداز تئاتر فجر اعلام كرد، به يكي از خبرگزاري ها گفت كه فعلا از اجراي اين اثر منصرف شده و تصميم دارد آن را در زمان ديگري به صحنه آورد. به گفته اين كارگردان تئاتر پيش از اجراي نمايش «افرا» و سپس دوباره از پاييز سال پيش بارها با مركز هنرهاي نمايشي درباره اجراي «سهرابكشي» گفتوگو كرده و اين اجرا هربار به دليلي عقب افتاده و صحبت از اجرا در جشنواره، گاهگاه گوشهاي از گفتوگو و پيشنهاد مديرانن به او بوده وهرگز شرط اجراي «سهرابكشي» نبوده و اين گفتوگوها تا اين تاريخ هرگز نهايي نشده و به قرارداد نرسيده است. از سوي ديگراو در سخنان خود به مميزي ها و سختگيري هاي شوراي نظارت مركز هنرهاي نمايشي نيز اشاره كرد و گفت: با همه شوري كه به اجراي «سهرابكشي» چون تجربهاي پويا، دشوار و حساس در راهيابي اجرايي ادبيات اسطورهاي شاهنامه چون نمايشي زنده و پرتحرك و امروزين دارم، به دليل اعمال چند حذف در متن «سهرابكشي» – خارج از اختيار مركز – كه در گفتوگوهاي قبل صحبتي از آنها نبود، و سوءتفاهمهاي ناخواسته ديگري كه محصول حساسيتهاي اين روزهاست، رسما اجراي اين نمايش را به شرايط مناسبتري در آينده موكول كردهام. صحبت هاي بيضايي در حالي بود كه صبح همان روز پارسايي در يك نشست خبري بي هنگام به خبرنگاران اعلام كرد كه حضور بهرام بيضايي و حسن فتحي در جشنواره بيست و هشتم قطعي است و شرط اجراي عمومي انان در قراردادي كه با مركز هنرهاي نمايشي دارند ،اين است كه نخستين اجراي آنان در اخرين روز جشنواره تئاتر فجر باشد. او همچنين در واكنش به سخنان خبرنگاران تصريح كرد كه همه هنرمندان آزادانه حق انتخاب براي حضور داشتن يا نداشتن در جشنواره تئاتر فجر دارند و او هيچ كدام از هنرمندان را براي حضور در جشنواره اي كه خود دبيرش است ،امجبور نمي كند. حسن فتحي نيز كارگردان تئاتر به مطبوعات اعلام كرد كه به دليل ساخت فيلمش،پروژه تئاترش به تعويق مي افتد و نمي تواند ان را براي جشنواره تئاتر فجر آماده كند. محمد حيدري مسئول كميته بخش چشم انداز و تجربه هاي نو تئاتر فجر كه مدير تئاتر شهر هم است دو روز پيش با كذب خواندن اخبار و سخنان هنرمندان انصرافي تئاتر فجر به ايلنا گفت: 20 نمایشنامه برای بخش تجربی و 49 نمایشنامه برای چشم انداز از سراسر کشور انتخاب شدهاند. حال سئوال اینجاست که برای انتخاب این متون چطور میتوان اعمال نفوذ و یا سانسور کرد، که برخی مدعی شدهاند؟ شورای عالی انتخاب به روال گذشته دو تا سه برابر ظرفیت پذیرش متون واجدشرایط را معرفی خواهد کرد تا در مرحله بازبینی بنابر کیفیت آثار و همچنین امکانات موجود، نمایشهای منتخب خود را راهی تئاتر فجر کند. چه بسا همین چند نفری که مصرف شدهاند در مرحله بازبینی و در مقایسه با سایر آثار، توفیق حضور در تئاتر فجر را پیدا نمیکردند و این ادعا کمی زود هنگام بود. اینکه از هم اکنون میگویند ما نیستیم یک طرف ماجراست. باید دید اگر میبودید اثر شما راه مییافت؟! به گفته حیدری بالغ بر 2000 هنرمند از سراسر کشور در این رویداد حضور خواهند داشت بنابراین عدم آمادگی یا انصراف چند کارگردان به هر دلیلی امر طبیعی است. سکون در شهر خانه های باده کرده طبقه هزارم شهری در سکوت مادری قصه می گوید برای گیسوان بر باد رفته دخترش کوچه پس کوچه ها خوابزده با کفشهای پاشنه بلند 20 سانتی وگونه های تب کرده از رژگونه هراز طبقه بالا می روم از خودم از تو از سایه هایمان از خیابانها گم شده در تاریکی سایه ات در بالکن طبقه هزارم این شهر شعر می خواند ... چشم می گشایم تنهایی! شب در آسمان سفید ملحفه ها پیداست دستهایم! چه تصور سختی است لمس سر انگشتانت در آن سوی مرزهای پارچه ای ! ================================================= (باز خوانی دوستی از شعر بالا) چشم گشودم شب در آسمان پیداست؛ چه سفید [] تصور سخت دست هایم لمس سرانگشتان در آن سوی مرزهای پارچه ی ملحفه (به نظر شما کدام بیشتر شعره؟) روزمره تاریک آسمان خالدار آبی ... آبی که در سماور می جوشد هر روز ، هر بار با ضربان کشیده انگشتانم رویای دم کرده چای رویایی! قهوه جوش خاطره تلخ شنبه هاسیاه سه شنبه های سفید این آخرین جمله هایی بود که روی وبلاگ نوشتی ، آخرین بار برایم نوشتی:« چی شده فروغ،چرا همه تون یک جوری شدید اونجا چه خبره؟ چرا همه تون می نالید؟» انگار همین دیروز بود که توی ساحل وحشی ساری با بابک و مهرداد و بقیه بچه ها نشسته بودیم و بادم موهایت را می برد به سوی دریا،کنار آتشی که من وتو باهم هیزمهایش را روی ماسه های خیس جمع کردیم. همین دیروز بود که تماس گرفتی و گفتی لباسهایت را جمع کن یالا دختر هوای شمال کردم سفر، سفر، ُتنها سرگرمی تو برای رها شدن از همه چیز و ترک عادت تنهایی بود. همین دیروز بود که وقتی داشتم له می شدم از واقعیت تلخ یک اتفاق ، کنارم ماندی و من را به خانه دوست داشتنی ات بردی و تا صبح حرف زدیم و حرف و در آغوش هم گریستیم آرام . همین دیروز بود که از پاسدارن تا ترکمنستان را پیاده قدم زدیم در یک ۶۰ دقیقه ناقابل . گفتی :« قوی باش زن! رها کن همه دوست داشتنی ها رو تا رها بشی، عادت نکن به عادتهای دوست داشتنی » ، سالها گذشت قوی شدم من ، رها کردم خودم را و همه دوست داشتنی هایم را ، رها کردم همه عادت های زندگیم را تا رها شوم مثل تو ! تو مثل یک باد وحشی کوچ کردی و رفتی ، ومن ماندم با تنهایی های روزمره همیشگیم ! سالها دور از تو گذشت اما به یاد حرفهای تو . سرشار از زندگی بودی و من را هم در روزهایی که تنها به مرگ می اندیشیدم ، سرشار از زندگی کردی. تو تغییر دادی کلمات تکراری: عشق ، تنهایی ، خیانت ، دروغ و... را برای دختری که به قول تو ساده بود و کوچک! کوچ کردی تا فراموش کنی همه تنهایی ها را، مثل تراموایی سریع جلو رفتی بی باک ، جسور و مهربان و در نوردیدی رویاها و آرزوهایت را، تو جلو بودی جلو تر از من ، دوستان همیشه گرمت و همه کسانی که می شناختیشان، همه چیز برای تو شعور داشت، نوشتن، خواندن، غذاخوردن، لباس پوشیدن و زندگی روزمره کردن ، تو فراتر از دوران و کشورت بودی ،پس رفتی بی محابا ... آن روز برفی را به یاد می آورم ؛ آپارتمان کوچکت در خیابان جنوب غربی ، نشسته بودیم من و تو ، از پنجره به برفهای معلق در هوا نگاه می کردیم. گفتی :« نگاه کن زندگی ساده ! مثل برفای سفید دوست داشتنی !» هنوز هم اولین شب زمستانم را به یاد آن شب یلدایی و مهمانی تو با حافظ خوانی هایت ، سپری می کنم. همیشه می گفتی : «جدی نگیر هیچ چیز را، به فکر خودت باش!» و من امروز بعد از سالها دیگرجدی نمی گیرم چیز ها را، هیچ ها را ؛ حتی نیمه جان شدن تن دوستم را در شهر غریب و مه آلود مجسمه ها ! گفتی : «بیا تا بازم باهم شب تا صبح حرف بزنیم شبهای پراگ دیدنیست !» دغدغه های تو هم همیشه دیدنی بود برای من ! دغدغه هایی که در آن مرگ جایی نداشت و حادثه و اتفاق یک شوخی ساده بود . گفتی :« تنهایی عادت من است! »، من عادت کرده ام به این تنهایی ها ، رفتن های دوستانه ،که محروم می کنند من را از دیدن کسانی که دوستشان دارم. فاصله گرفتی از همه کسایی که دوستت دارند امروز ، در یک پاییز تنها در حومه سرد یک شهر وهم آلود اروپایی بی آن که فرصت یابی تا یک بار دیگر بگویی و بنویسی گوته گفت :« فاصله گرفتن از کسانی که دوستشان داریم بی فایده استُ زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهد بود.» قوی باش زن! و تحمل کن جدال با مرگ را که همه ما بی صبرانه منتظریم تا ببینیم تو را که جسورانه دوباره سرشار می شوی از زندگی ... برای عشق ورزی آغوش باز کردن بزرگ ، بزرگ کوچک و به یاد ماندنی جهان ساده می شود چون دستان ظریف تو که در هوا چرخ می زنند در آن هنگام که دیوانه وار می رقصی دردرون مردی لولی و مست برای لحظه ای کوتاه جهان ساده می شود زمانی که می نگرم به کوچکی تنهایی تو درآن هنگام که گریه سر می دهی از دلتنگی های باد آورده این شهر ساده می شود همه چیز برایم آن گاه که چشم برهم می زنی و می گویی: در لحظه زندگی کن! لحظه می شود همه هستی ام سکوت وبارش سخت خوابهایم در تختخواب پنبه ای که گسترانده ای بر پوست رقیق شب با تو در آنی ساده و دستان ما چرخ می زنند چرخ در سایه های مبهم یک عشق عشقی که فراموش نمی شود کوچ نمی کند نمی گوید نه! نمی گوید: برو برای همیشه! جاودانه می شود عشق در چشمانی که از تو دورند مشوش و مغموم لبانی که دوستشان داری تا بدری با آن رویاهایت را و اکنون مهمان بستربادهای مدیترانه ای اند بدنی که می خواهیش و اکنون عریان تر از بنقش با کفشهای آبی به سرزمین خوابهایت می آید وتا دما دم صبح می نشیند بر مهتابی خوابهایت سپیده دم رویاهایت شکوفه می دهد تا یاد آوری ساده و کوچک ، دوست داشتن را با طعم کاکائو و کاپوچینو در ظرف شیر صبحانه ات با نگاه به صندلی مقابلت که اکنون از تحمل جسم او خالی شده ! پنجه هایی که به قول او مهربون هستن و قشنگ می نویسن! اما برای خودم این روزها فقط یک ابزار شدن برای لمس کلیدهای حروف کیبورد سیاه کامپیوتر، امشب وقتی خسته اومدم خوونه ، دلگیر روی کاناپه چمبره زده بود، تنها، فکرکنم گریه هم کرده بود! بی اعتنا بودم ، این قدر که به قهوه جوش و خوردن یک فنجون قهوه فکر می کردم اونو ندیدم، مث خودم که دوباره مدتیه نمی بینمش. پاکت خریدو بهش دادم ، رفتم پای این ماسماسک طوسی تا دوباره صفحه وردو بازکنم و تکرار کنم نوشتن همیشگی مسخره رو ، با یک بغض خفه تو گلو گفت: مرسی این جورابای قرمز رو برای من خریدی ، گفتم:نه ! برای خودم خریدم ولی خوشت اومده مال تو، براش یک شکلات خریده بودم، طبق عادت همیشگی از دوران نوجوونی که هروقت از مدرسه برمی گشتم برای خواهرکوچیکه یک شکلات یا آب نبات چوبی می خریدم. بهش دادم ، گفتم : بیا این مال تو... گفت: این قدر از صبح پای این کامپیوتر می شینی که تبدیل شدی به یک ماشین بی احساس ! تعجب کردم، گفت: من دلم تنگ شده برای نوازشات و مهربونی هات، امروز همش منتظر بودم بیای خونه و بغلم کنم . بغلش کردم اما خسته بودم ُ بوسیدن ها و نوازش هام هم مثل سفتی این کیبورد ،سخت بود و بدون انرژی ... با خودم فکر کردم چقدر کار دارم؟ گفت: پاییز خیلی دلگیره، گفتم : اگه کاری نداشته باشی و تو آپارتمان بشینی ، زندگی غیر سگی بدون دغدغه ،همه چیز دلگیر و خسته کننده است. دغدغه ، دغدغه های مسخره ! گفتم: حالا فهمیدی عزیزم چرا این قدر بایدکار کنم، باید با کار کردن فراموش کنیم دلتنگی هامون رو توی این عصر تنهایی! دغدغه ؟ بهتر از روزمرگی برای من و این زندگی سگی . بدون دغدغه خیلی سخت می گذره توی این روزها که تنهایی دوست داشتنی ترین چیز ه! گفت : دستت رو بگذار رو صورتم و یک کمی سرمم رو نوازش بده درد می کنه ، نوازشش دادم صورت نخودی وکشیده اش رو ماساژ دادم اما با بی حوصلگی... گفت: قربون او دستات برم که مهربونن و قشنگ می نویسن! گفتم: دستای مهربون؟! کدوم دست ، دستای خسته منو می گی ،این انگشتاهایی که این قدر با کامپیوتر ور رفته کج و کوله شده... یادم اومد با همین انگشتای کج و کوله و دستهای کوچولو و متورمم ،چقدر بدنش رو لمس کردم و نوازش دادم توی روزهایی که این طور نمی گذشت با تنهایی... کشیدم دستمو از رو سرش درحالی که جورابای قرمز رو پوشیده و دراز کشیده بود رو کاناپه و اومدم سراغ کامپپوتر تا بکشم رو ی سرکیبورد سفت تا بنویسم از حساهای کج وکوله روزانه ام ُُصفحه ایمیل یاهو رو بازکردم ویواشکی نوشتم: میس کالت رو دیدم عزیزم ُمجبور بودم سایلنتت کنم، قلب تپید و قتی از تو آشپزخونه صدام زد،چای یا قهوه عزیزم ... رفتم سراغ گوشی مشکی تنهایی که اوفتاده بود روی میز ناهارخوری ،گفتم قهوه بهتره! و کلید اونوهم فشار دادم ، نرم بود و مهربون ... صدا اومد :عزیزم ،سلام... قهوه رو خوردم با عجله، گفت: بیا باهم فیلم ببینیم، گفتم، نمی توونم، کاردارم باید یک کاری رو فردا تحویل بدم، بی اعتنا رفت جلوی آینه عکس لباس خوابشو توی نور آینه دیدم که با رنگ جورابهای قرمزش ست شده بود... صداش پیچیده بود توی اتاق ، اتاقی که دیگر یک اتاق خواب نیست و اتاق کارشده با یک میز بزرگ کامپیوتر ، سکوت کرده بود بیرون اتاق و توی سکوت این اتاق تنها از توی اون صدای موسیقی تایپ کامپیوتر و موزیکهای عاشقانه ساکسیفون شنیده می شد ومی رقصیدند انگشتای کج من با خاطره های این صداها روی پیست کیبورد تا خاطره ای رو بنویسند برای کسی که نمی دونستم کیه ؟ می نوشتم برای چشمهایی که فقط می دونستم زیبا هستن و نور رو هم صدا می بینن. توی خودم اعتراف کردم: دلم برای بوسیدن این چشما ها بی تابه... نوشتم: پنجه هام دیگه یاری نوشتن ندارن،اما برای تو حس دیگه ای داره این نوشتن ... اومی گفت: تو همیشه باید عاشق بشی تا بتوونی بنویسی .گفتم : برای توهم یک روزهایی خیلی قشنگ می نوشتم . اما او گفت: همه وقتی می نویسن می خوان از کلمه به احساس برسن اما تو ازاحساس به کلمه می رسی! بهش گفتم :من تنها برای دو کار انتخاب شده ام ، نویسندگی و عاشقی کردن... روی سند کیلیک کردم. میل شد به آدرس ناشناخته ای که مدتها بود عاشقش بودم ولی هیچگاه ندیده بودمش ... از توی هال صدا زد:عزیزم شام آماده اس ،می یایی باهم شام بخوریم ... سیر بودم و گرسنه ،سیر از خوردن شامهای تکراری در زیر نور آباژور با کوکا واخبار تکرای کانالهای سیاسی ماهواره و گرسنه خوردن شامی متفاوت ، تنها ، توی اتاق خوابی که دیگر اتاق کار شده بود ، روی میز تحریر ، بدون بشقاب و قاشق و همزمان با چک کردن میل یاهو اما گفتم: مرسی اومدم .... سیگار را در زیر سیگاری له می کنی ، با فشار ، زندگی برایت کوچک می شود و خاطرات گذشته دور . خاکستر روی لباست می ریزد. او عادت داشت سیگارش را تا ته بکشد، زندگی را خیلی جدی نمی گرفت و ته سیگار له شده را، تو زندگی را کمی جدی تر می بینی و سیگارت را هنوز به ته نرسیده خاموش می کنی . «چیزی را که دوست داری این طور له نکن» او می گفت، کسی که زندگی را جدی نمی گرفت، نمی گفت ،دوست دیگری به تو گفت. همانی که کمی جدی تر بود، دکترای ورزش داشت و در دانشگاه فیزیولوژی درس می داد. سیگار را له کردی با فشار ،نمی خواهی زندگی را جدی بگیری اما این بخش را ، له کردن همه چیز هایی که دوست داری ،برات خیلی جدی شده!مثل هم هستند ، هم دود دارند و هم لذت، او را می گویم ، تو را هم و تمام این سیگارهای نفله را ،زیر سیگاری پر شده از لذت خاکستری ، گذشته های دور و نزدیک ، گاهی نزدیک می شوند و گاهی دور . عادت همیشگیش بود با عجله می آمد زیر سیگاریت را خالی می کرد و بعد دوباره آن را پر می کرد از ته سیگارهای بعدی . تو همه ته سیگارهایش را در یک قوطی آب میوه می ریختی ، او نمی فهمید چرا؟ فقط می گفت :دیوانه! هر وقت می خواستی به قوطی آیمیوه لم داده بالای اجاق گاز نگاه می کردی و بی اختیار قهقهه می زدی به زندگی که دیگر جدی نبود،ته سیگارها را می شمردی به تعداد خاطره هایی که باهم داشتنید ،کوچک و با مزه بودند. او رفت ، شتاب زده و کوتاه ، مثل ته سیگارهای کوچک ،زیر سیگاری که قبل از رفتن با شتاب خالیشان کرد. ......... تو پشت میز همیشگی نشسته ای ، موسیقی گیتار برقی را به آرامی گوش می دهی ، مثل یک آهنگ ساده پیانو، من از در بیرون می روم با کفشهای لنگه به لنگه و سیگار کوچکی بر لب ، شاید دیگر همدیگر را نبینیم، زیر سیگاری را قبل از رفتن خالی کردم، تو خاکسترها را از لباست پاک کردی و ته سیگار ها را دزدیدی تا در قوطی بریزی ، دیگر جایی برای کمدی های تازه زندگی در قوطی نمانده ، تلفن را برمی داری به سوپر سر خیابان زنگ می زنی تا آبمیوه همیشگی را سفارش دهی این بار یک عدد فقط برای خودت ،تلفنت بی پاسخ می ماند، من رفته ام ،شاید برگردم ، فقط یک احتمال ضعیف این را به تو می گوید. منتظر صدای فروشنده از آن سوی تلفن هستی ، من از سوپر سر خیابان می گذرم ، صدای تلفنش را می شنوم ،فروشنده بی اعتنا در حال سیگار کشیدن ، نگاه می کند به من نه ،به دود سیگاری که به سمت من می آید...
نوشته شده در ساعت
17:28 توسط فروغ|
نوشته شده در ساعت
16:16 توسط فروغ| |
نوشته شده در ساعت
5:37 توسط فروغ| |
نوشته شده در ساعت
3:51 توسط فروغ| |
نوشته شده در ساعت
2:3 توسط فروغ| |
نوشته شده در ساعت
23:8 توسط فروغ|
«الان مدتهاست از دوستای معمولی ام هم خبری نیست و همه در بلاتکلیفی تمام نشدنی دارن دست و پا می زنن..اینم شد وضع زندگی یعنی؟ »
نوشته شده در ساعت
2:32 توسط فروغ|
جهان قاعده خوبیست
نوشته شده در ساعت
13:18 توسط فروغ| |
نوشته شده در ساعت
3:25 توسط فروغ| |
نوشته شده در ساعت
1:0 توسط فروغ| |
